از غديرخم تا خلافت

دكتر جواد مشكور (محقق شيعه و استاد دانشگاه تهران) مي‌نويسد: در اواخر ذي‌قعده سال دهم هجري پيامبر خدا(ص) با زنان و ياران و افراد بسياري براي اداي حج فرض به مكه رفتند، چون سفرهايي كه پيش از اين به مكه رفته بودند، همگي صورت عمره داشت اين تنها حج پيغمبر خدا(ص) در دوران زندگيش بود و چون در آخرين سال زندگي حضرت روي داد آن را حجه‌الوداع خوانده‌اند.
حضرت علي(رض) كه در اين هنگام از يك ماموريت جنگي از يمن فرا رسيده بود و چند قرباني براي حج پيغمبر(ص) برداشت، كسي را به جاي خود به لشكريان خويش گمارده، به رسول خدا پيوست، لشكرياني كه از يمن آمده بودند غيبت او را مغتنم شمرده از غنائم تعدادي لباس برداشته و پوشيدند. پس از اداي مراسم حج حضرت علي(رض) بازگشت و چون لشكريان را در آن حال ديد برآشفت به جانشين خود گفت: چرا ايشان بدون اجازه من اين لباس‌ها را پوشيده‌اند؟ وي عرض كرد: كه من اين لباس‌ها را بر آنان پوشانيدم تا آراسته و زيبا باشند.
حضرت علي(رض) فرمودند: كه لباس‌ها از تن بيرون كنند و جاي خود بگذارند، لشكريان كه از حضرت علي(رض) سخت رنجيدند و شكايت پيش رسول الله(ص) بردند پيامبر (ص) براي فرونشاندن اين فتنه برخاست و خطبه‌اي ايراد فرموده در آن ميان فرمودند:
«اي مردم از علي شكوه نكنيد به خدا قسم وي در امري كه مربوط خدا و در راه حق باشد سخت‌گيرتر از آن است كه از او بتوان گله كرد»
پس از اداي مراسم حج رسول الله(ص) با اردوي خود به سوي مدينه بازگشت.
در هيجدهم ذي‌حجه سال دهم هجري در راه به آبگيري به نام غديرخم كه نزديك جايي به نام جحفه بود رسيد، مسلمانان در آنجا با رسول الله(ص) از شتران خود فرود آمدند تا چندي بياسايند… سپس پيامبر(ص) خطبه‌اي خواند و بعد از خطبه در حق حضرت علي(رض) فرمود: (من كنت مولاه…) همه عامه و خاصه (سني و شيعه) اين حديث را نقل كردند، منتها محدثان عامه آن را مربوط به نارضايتيه لشكريان حضرت علي(رض) از او مي‌دانند و محدثان شيعه مربوط به جانشيني او.

حديث غدير:
اماميه معتقدند كه جمله اصول مذهب اعتقاد اين است كه پيامبر(ص) امامت حضرت علي(رض) را معين كرد و او را بعنوان خليفه بعد از خود تعيين نمود و چنين استدلال كردند: وقتي رسول الله(ص) در هيجدهم ذي‌حجه از حجه الوداع بازگشت و به مكاني كه آن را غدير خم مي‌ناميدند رسيد در آنجا توقف كردند و در حق حضرت علي(رض) فرمودند: «من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»
«هركسي من دوست او هستم علي هم دوست اوست، خداوند ياور كسي باش كه ياور اوست و دشمن كسي باش كه دشمن اوست»
براي آشنا شدن با دلائل اهل‌تشيع به كتاب الغدير علامه اميني مراجعه شود.
پاسخ اول اين است: كه به فرض صحت آن، مطلبي در آن نيست كه اشاره نمايد كه او براي خلافت از ديگري برتر و اولي است و لفظ مولي هم به معناي امام به كار نمي‌رود، اين از يك جهت و اما از جهت ديگر آن حضرت(ص) فرمودند هركس من مولاي او هستم پس حضرت علي(رض) مولاي اوست، يعني در زمان حيات و بعد از رحلت آن حضرت، پس اگر اين قول دليل بر حضرت علي(رض) باشد، لازمه‌اش اين است كه بايد در زمان پيامبر(ص) هم سرپرستي و مسئوليت امور را داشته باشد چرا كه او بنابر اين قول شريك آنحضرت(ص) در رهبري و ولايت است در حالي كه كسي شريك آنحضرت(ص) نيست و به فرض اگر اين روايت دلالت بر اولويت كند، لازم نيست بر اولويت در رهبري و خلافت دلالت كند اگر چنين مي‌بود، همانا مي‌فرمود: «اللهم وال من في تصرفه و عاد من لم يكن كذالك» خداوند ياوركسي باش كه تحت اختيار و فرمان اوست و دشمن كسي باش كه تحت اختيار او نيست.
لازم نبود پيامبر(ص) امتش را در سردرگمي قرار دهد تا در بينشان نزاع بوجود آيد. نعوذ بالله پيامبر(ص) مردم آزار بود؟ پس حديث «من كنت مولاه…» فقط دلالت بر قدر و منزلت والاي حضرت علي(رض) مي‌كند، اگر غير از اين باشد جا دارد كه بپرسيم اگر مقصود پيامبر(ص) از اين مطلب خلافت بوده چه چيزي مانع شد كه در آن اجتماع انبوه و بي‌سابقه كه به روايتي هشتاد هزار و به روايت ديگر يكصدبيست‌وچهار هزار نفر بوده‌اند خلافت حضرت علي(رض) را با عبارتي واضح و صريح كه غير قابل تغيير باشد اعلان نكند!
دكتر محمدجواد مشكور مي‌نويسد: مطلبي كه بر ما مجهول است اين است، كه چرا در اجتماع سقيفه كسي از مهاجر و انصار سخني از حديث غدير با وجود مسلميت آن به ميان نياورده است. اگر طرفداران حضرت علي(رض) از اين حديث كه از تاريخ صدور آن كمتر از يكسال مي‌گذشت و بايستي همه كساني كه در حجه‌الوداع حاضر بودند آن را بخاطر داشته باشند ذكر مي‌كردند، سرنوشت اسلام طوري ديگر مي‌شد. نعوذ بالله همه مرتد شدند و حكم پيامبر(ص) را ناديده گرفتند و يك نفر نبود كه بگويد پيامبر(ص) در حجه‌الوداع چنين فرمودند!
پاسخ دوم: مولي داراي معاني زيادي مي‌باشد من جمله، سيد، آقا، ارباب، بنده، آزاد كننده، بنده آزاد شده، ولي نعمت، نعمت دهنده، شريك، پسر، پسر عمو، خواهر زاده، عمو، داماد نزديك، قريب خويشاوند، پيرو، تابع.
در اينجا (مولي) به معناي دوست است، نه خليفه چنانچه در سوره‌ي محمد آيه 10 خداوند مي‌فرمايد:
«ذالك بان الله مولي الذين امنو و ان الكافرين لا مولي لهم»
اين سبب آن است كه خداوند دوست (كارساز) مسلمانان است و به سبب آن است كه كافران را هيچ كارسازي نيست و نيز در سوره‌ي دخان آيه 41 خداوند مي‌فرمايد:
«يوم لا يغني مولي عن مولي شيا و لا هم ينصرون»
روزي كه دفع نكند هيچ دوستي از دوست ديگر چيزي را و نصرت داده نمي‌شود.
و چندين آيه ديگر كه در همه مولي به معناي دوست است و مطلقا به معناي خليفه بكار نرفته است.
سوم: اينكه حضرت رسول(ص) همانطور كه گفتيم پس از قضيه غديرخم ابوبكر(رض) را در مدت بيماري به جاي خود به مسجد فرستاد اگر حضرت علي(رض) خليفه مي‌بود بايد او را به مسجد مي‌فرستاد.
چهارم: اينكه اگر حضرت علي(رض) خليفه بود تقاضاي عباس عمويش در هنگام بيماري پيغمبر كه حضرت علي(رض) نزد آن حضرت(ص) برود و از او درخواست تعيين خليفه نمايد بيمورد خواهد بود.
پنجم: اينكه در نهج‌البلاغه خطبه (91) حضرت علي(رض) مقام وزارت را براي خود انتخاب مي‌فرمايد. كسي كه به امر خدا و رسول خليفه شده باشد حق ندارد از امر خدا و رسول تخلف نمايد. و به وزارت غير خليفه تن در دهد.
ششم: اينكه در نهج‌البلاغه خطبه (37) حضرت علي(رض) مي‌فرمايد: من به موجب عهد و ميثاقي كه در گردن داشتم، با خلفا بيعت كردم. كسي كه خودش خليفه است، چگونه براي بيعت با ديگران عهد و ميثاق مي‌بندد. اعتراف به عهد و ميثاق براي بيعت با ديگران دليل روشني است بر اينكه حضرت علي(رض) داراي مقام خلافت نبوده و موضوع غديرخم ارتباطي با امر خلافت نداشته است.
هفتم: اينكه تمام مورخين بيان كرده‌اند به اينكه حضرت رسول براي خود خليفه معين نكرده بود و ابوبكر(رض) را از لحاظ بزرگي سن به مسجد فرستاده و بعد از رحلت رسول مهاجرين و انصار به همين لحاظ او را به خلافت برگزيدند.
هشتم: اينكه اگر مقصود پيامبر(ص) از تشكيل غديرخم ابلاغ خلافت حضرت علي(رض) بود و خدا به او امر فرموده بود (بلغ ما انزل اليك) واجب بود صريحا بفرمايد حضرت علي(رض) خليفه و جانشين من است، ايما و اشاره در امر به آن حضرت كه ستون خيمه اسلام است شايسته رسول نيست، درصورتيكه خدا او را اطمينان داده (و الله يعصمك من الناس) با اين اطمينان واجب بود همانطور كه احكام نماز، روزه، زكات، حج و جهاد را صريحا ابلاغ فرموده خلافت حضرت علي(رض) را هم صريحا ابلاغ فرمايد كه مردم دچار شك و ترديد نشوند و گمراه نگردند.
نهم: اينكه در سوره‌ي نور آيه 54 خداوند مي‌فرمايد:
«وعد الله الذين امنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم»
خداوند وعده داده است كساني از شما را كه ايمان آورده‌اند و كارهاي نيكو انجام داده‌اند، به خلافت برگزيند، همانطور كه قبلا كساني را به خلافت برگزيند.
اين آيه يكي از معجزات قرآن است كه در زمان ضعف و ذلت و ياس مسلمين، خلافت و زمام داري را به آنها مژده داده، و پيش‌گويي فرموده است اين آيه را آيه استخلاف مي‌گويند كه صريحا دلالت دارد، بر اينكه خلفا و جانشينان پيامبر(ص) متعدد خواهد بود و منحصر به فرد نيست.
اگر حضرت علي(رض) خليفه بلافصل باشد يعني خلافت ابوبكر(رض) و عمر(رض) و عثمان(رض) باطل است. چون خلافت منحصر به فرد نمي‌شود و موردي براي صيغه جمع و ضمير جمع باقي نمي‌ماند و اعجاز قرآن مبدل به چند كلمه كاذبه خواهد شد، بنابراين آيه استخلاف دليل قاطعي است بر صحت خلافت خلفا و بطلان اختصاص آن به حضرت علي(رض).
ممكن است گفته شود: كه مصداق جمع از حضرت علي(رض) و ائمه درست مي‌شود. ميگوييم غير از حضرت حسن(رض) آن هم به طور ناقص احدي از ائمه به مقام خلافت نرسيده‌اند و همه بر اثر ظلم ظالمان وقت در زندان و يا گوشه گير بوده‌اند و چه مانعي دارد كه به احترام قرآن در راي مهاجرين و انصار و احترام گفتار خود حضرت علي(رض) و صحت بيعت و اقتداي او به خلفا و درست بودن تزويج شهربانو با حضرت حسين(رض) و حلال بودن حقوق ساليانه‌اي كه حضرت علي(رض) از خلفا دريافت مي‌داشت و رفع اختلاف خلافت آنها را هم درست بدانيم.
دهم: اينكه اگر مقصود از كلمه (مولي) خليفه باشد. ترجمه عبارت اين طور مي‌شود (من خليفه هر كسي هستم علي هم خليفه اوست، خدايا خليفه كن هر كس كه علي(رض) را خليفه كند)
يازدهم: اينكه اگر حضرت علي(رض) به امر خدا و رسول خليفه شد، چرا از امر خدا و رسول تخلف نمود. و همه جا از قبول خلافت گريزان بود. و وزارت را بر خلافت ترجيح مي‌داد. بديهي است كه حضرت علي(رض) از امر خدا و رسول تخلف نمي‌ورزد.
از اين دلايل روشن مي‌شود كه قضيه غديرخم به هيچ ارتباطي با امر خلافت نداشته و مقصود حضرت فقط ترغيب ولايت و دوستي حضرت علي(رض) بوده كه خشم و سوء ظن فاتحين يمن و تبديل به حسن ظن شود. جاي بسي تعجب است كه يكصدوبيست‌وچهار هزار نفر در غديرخم حضور داشتند در ظرف يك سال همه مردند و منقرض شدند يك نفر هم باقي نمانده بود كه داستان غديرخم را به اهل سقيفه بني ساعده تذكر دهد.
دوازدهم: آيا خود حضرت علي(رض) واقف به آن آيات و احاديث بود يا نبود و معني آن را نمي‌دانست؟ يا برخلاف قرآن و فرمايش رسول از قبول خلافت تخلف ورزيده و از امر خدا و رسول تخطي كرد؟
يا العياذ بالله تنفر او تظاهر و دروغ بوده است «يقولون بافواههم ماليس في قلوبهم» حضرت علي(رض) اگر كوچكترين دليلي را در قرآن يا حديث يا غديرخم برخلاف خود سراغ مي‌داشت و خود را از جانب خدا و رسول خليفه مي‌دانست ممكن نبود از امر خدا و رسول تخلف كند همانطور كه حضرت رسول تك و تنها بدون اعتنا به كشته شدن در برابر انبوه كفار نبوت خود را اظهار نمود، بر او واجب بود، كه رسول را مقتداي خويش قرار دهد. بصيرت حضرت علي(رض) از خدا و رسول موقع شناس‌تر نبود كه گفته شده صلاح ندانست كه شمشير بكشد.
علي از امر خدا و رسول سركشي نمي‌كند، علي ترك واجب نمي‌كند، علي از بشر نمي‌ترسد، علي از بذل جان نمي‌هراسد، علي زير بار ظلم نمي‌رود، علي با ظالم بيعت نمي‌كند، علي 25 سال پشت سر ظالم نماز نمي‌خواند، علي دختر خود را به ظالم نمي‌دهد، علي وزير ظالم نمي‌شود، علي از ظالم حقوق ساليانه قبول نمي‌كند، علي از ظالم تمجيد نمي‌كند، علي حيدر كرار است، علي صاحب ذوالفقار است، علي فرزند ابي‌طالب است، علي اسد الله الغالب است، علي آتش پيكار را بر تحمل عار ترجيح مي‌دهد، علي مرگ رنگين را خوشتر از زيست ننگين مي‌داند، علي ترسو نيست، علي دورنگ نيست، علي دروغگو نيست.
سوال مي‌شود كه چه لزومي دارد پيامبر(ص) دوستي خود را با حضرت علي(رض) بيان كند؟
جواب: چون بعضي به حضرت علي(رض) بد و بيراه مي‌گفتند و به گوش پيامبر(ص) رسيده بود اگر پيامبر(ص) اين بحث دوستي را با حضرت علي(رض) عنوان نمي‌كرد بد و بيراه گفتن به حضرت علي(رض) سنت مي‌شد. چرا كه وقتي كاري در زمان رسول انجام شود و پيامبر(ص) آنرا بشنوند و سكوت كنند، يعني تصديق كرده‌اند، بنابراين بخاطر اينكه اين امر سنت نشود، پيامبر(ص) لازم دانستند كه مردم را جمع كنند، و ابراز دوستي با حضرت علي(رض) را مطرح كنند.
سيزدهم: حضرت علي(رض) در نهج‌البلاغه به اين نكته اشاره مي‌كند: سوگند به خدايي كه پيغمبر را بر فرستاد و او را بر خلق برگزيد، من سخن نمي‌گويم، مگر به راستي، به تحقيق آن حضرت تمام وقايع را به من گفته و راه رستگاري و تبهكاري را بيان فرموده و عاقبت امر خلافت را به من خبر داده و چيزي باقي نگذاشته كه بر سر من بگذارد مگر آنرا در هر دو گوشم فرو برده و به من خاطر نشان كرده است.
چهاردهم: اگر حضرت علي(رض) مخالف حكومت خلفا مي‌بود وزير و همكار آنها نمي‌گرديد. در كتاب تاريخ ابن اثير جلد 3 صفحه 55 نقل شده كه حضرت علي(رض) بهترين مشاور و خير خواه حضرت عمر(رض) و قاضي توانا و حكيمي براي مسائل پيچيده بود.
حتي از حضرت عمر(رض) نقل شده كه گفت: «لولا علي لهلك عمر» اگر علي نبود، عمر به هلاكت مي‌رسيد.
پانزدهم: اگر حضرت علي(رض) نسبت به حضرت عمر(رض) سوء نيتي مي‌داشت يا قلبا از او ناراضي بود و او را غاصب حق خود مي‌دانست، همواره منتظر فرصتي براي اعاده حق خود مي‌شد و براي غاصب حق خود از اين فرصت طلايي استفاده مي‌كرد آنجا كه حضرت عمر(رض) از حضرت علي(رض) مشاوره‌اي در مورد رفتن خود براي جنگ با روميان خواست. او راهنمايي مي‌كرد كه شخصا به ميدان نبرد برود و در آنجا كشته شود. و زمينه براي خلافت وي فراهم آيد. اما مي‌بينيم كه چگونه با دلسوزي و صميميت فوق‌العاده در راستاي خير خواهي عمر(رض) و ساير مسلمين مي‌كوشد. همانا مشورت او از عمق جان برخاسته و حقا كه چنين پيشنهادي جزء از قلب پاك و بي غرض و از مردي بلند همت و آينده نگري صادر نمي‌شود. حقا كه حضرت علي(رض) چنين بود و اين عمل از آزاده‌اي چون او شگفت‌آور نيست. خداوند او را از سوي اسلام و مسلمين شايسته‌ترين پاداشها را كه به دوستان مخلص خود مي‌دهد عنايت فرمايد.
شانزدهم: علامه شبلي نعماني در كتاب «الفاروق» تحت عنوان پاسداشت خاطر خويشان رسول مي‌نويسد: حضرت عمر(رض) امور مهم را بدون مشورت حضرت علي(رض) انجام نمي‌داد و مشاوره‌ي جناب امير نيز مبني بر نهايت اخلاص و خير خواهي بود. چون حضرت عمر(رض) به بيت المقدس سفر كرد. امور خلافت را به جناب امير تفويض كرد. رابطه دوستي و اتحاد بين آن دو به حدي محكم بود كه حضرت علي(رض) دخترش را كه از بطن فاطمه زهرا(رض) بود به حباله نكاح حضرت عمر(رض) در آورد و يكي از فرزندان خود را به نام عمر و يكي را به نام ابوبكر و ديگري را به نام عثمان نامگذاري كرد، پر واضح است كه انسان فرزند خود را به نام‌هاي محبوب و پسنديده و با نامهاي كساني كه ‌آنها را الگو و نمونه مي‌داند نامگذاري مي‌كند.
هفدهم: به حضرت حسن مثني نوه جليل القدر سيدنا علي گفته شد آيا در حديث من كنت مولاه فعلي مولاه امامت (خلافت) حضرت علي(رض) تصريح نشده است؟ فرمود: هان! قسم بخدا اگر منظور رسول الله(ص) از اين جمله يا خطبه امارت يا حكومت مي‌بود، صاف و واضح بيان مي‌كردند چرا كه خير خواهتر از رسول الله(ص) براي مسلمانان نيست واضح به آنان مي‌فرمودند: اي مردم اين شخص بعد از من حاكم و سرپرست شما خواهد بود به حرفش گوش كنيد و از او اطاعت كنيد. اما چنين حرفي زده نشد. قسم بالله اگر حضرت علي(رض) برگزيده الله و رسول براي امامت (خلافت بلافصل) مي‌بود و آنگاه حضرت علي(رض) حكم الله و رسول را ناديده مي‌گرفت خطاكارترين مردم بشمار مي‌آمد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: